
زن بودن
یکم
زن بودن در فرهنگ ایرانی
۱- بارها شنیده و شاید چنین گفته باشیم که: پسر هوشنگ، یا هر کس دیگر، زن گرفت، آدم شد!
به دیگر سخن، این پسر، پیشتر تخس بود و رفتار بیرون از هنجار آدمیگری داشت. اکنون که زن خواسته، سر به راه شده و به رفتار بهنجار روی کرده است. پرسش این است که چرا رفتار کنونی او با واژه هایی که ارج او را پاس دارد ارزیابی نشده؟
زیرا در بسیاری فرهنگهای باستانی، و ایرانی هم، آنکه “انسان” است زن است. ازینرو داستانی، بر مانده از استوره ای کهن، در سراسر ایران گفته و باز گفته می شود; “خرسِ نری” (=جانوری، مردی) به روستا می آید و دختر جوانی (=انسان) را می دزدد و با خود به کوه می برد و او را ناگزیر به زناشویی با خود می کند. شاید از همین روی در فارسی (باستان) یک واژه هم مرد را می رساند و هم خرس: اَرْسَنَ/ اَرْشَنَ.
ارشن به معنی خرس در گویش مازندرانی کنونی همچنان هست.
۲- کجایی هستی؟ هنوز زن نگرفته ام!
پرسش و پاسخی ست شناخته شده در سراسر سرزمینهای ایرانی نشین. افزون بر آن، بر پایهء رشته ای از استوره های ایرانی، مرد، تنها پس از زن گرفتن این همانی (=هویت) می یابد، همچنانکه فریدون، که از قهرمانان و پهلوانان مادر تبار استوره های ایرانی ست، تنها پس از آنکه پسرانش زن گرفتند بر ایشان نام می نهد. پیش از آن ، این پسران بی نام اند!
۳- کوتاهی/ تقصیر از مادرم بود، که پدرم رهگذر بود!
زبانزدی ست کهن در گفتار توده … هیچ زبانزدی، همچنانکه هیچ آیینی، بی ریشه نیست، «منطقی» دارد. منطق این زبانزد را می توان چنین گمان زد؛
پدیده ای که در تاریخ فرهنگ Clan خوانده می شود، به راستی نه قبیله به دریافت رایج، که همبود هایی (جوامعی) ست از زنان، که مردان را در آنها راهی نیست، مگر سالی ۱۵ تا ۲۰ روز. پس از آن اگر مردی را در “کلان” می یافتند می کشتندش.
رهگذر!
زبان و استوره دو رخساره از یک پدیده اند و پیوسته در در داد و ستد با یک دیگر.
یکی از جاهایی که درون ریزیِ استوره در زبان را می توان به روشنی باز شناخت نمونه زبانزدها (ضرب المثلها) ست.
زبانزدها درست همانند آیینها بُنی دارند و ریشه ای، بینشی پشتوانه آنها ست، استوره.
یکی از زبانزدهایی که در میان توده همچنان رواجکی دارد چنین هست؛
«تقصیر از مادرم بود که پدرم رهگذر بود»!
همچنانکه یاد شد.
درست مانند نمونه زناشویی یک شبه رستم، که زن جفت می گزیند، نه مرد.
گزارشهای تاریخنگاران باستانی یونان همچون هرودوت و دیگران و پژوهش دکتر ئویلین رید نشان از بودن قبیله هایی از زنان در سرزمینهای شمال باختری ایران می دهد؛ آ- مازون (بی پستان) که مردان را راهی در میان ایشان نبود مگر پانزده یا بیست روزی در سال و پس از آن اگر مردی در قبیله می یافتند می کشتندش.
بیتی رانده شده !
داستان فریدون در شاهنامه بازگوییِ حماسیِ استورهء وی است. پس در اینجا رخساره ای انسانی ازو پرداخته شده نه چون ایزدی از ایزدان آنگونه که در استوره هست*.
هرچند در همین بازگویی حماسی نشانه ها از بُنِ استوره ای داستان هر از گاهی رخ می نماید و چنین بیتهایی کم و بیش در همه ویراستهای شاهنامه از بدنه داستان به بیرون رانده شده در پانوشت نشسته است!
یکی از آن گونه بیتها این هست؛
پدر نام ناکرده از «نازشان»
بدان تا نخوانند به آوازشان **
پدر پسران را بیدرنگ پس از آنکه زن گرفتند نام می دهد، پیش از آن بی نام اند، اینهمانی ندارند، کسی نیستند، آدم نشده اند!
**فردوسی، ابوالقاسم: شاهنامه (ده جلد) (ج۱)، زیر نظر ی. ا. برتلس، مسکو، ۱۹۶۳، ص۸۲، پانویس، بدل بیت ۵۳
درباره مادرتباری و زنسالاری
در فرهنگ ایرانی، همچون برخی دیگر از فرهنگهای باستانی، آن که انسان هست زن هست و مرد جانور. در فرهنگ ایرانی تا آن اندازه هست که واژه مرد و خرس در زبان آریایی / ایرانی که به نادرست فارسی باستان نامیده می شود، یکی ست؛ اَرْشَنَ یا اَرْسَنَ. بازمانده آن را در داستانی که همه جای ایران رواج دارد می توان بازیافت؛ خرسی که از کوه به روستا آمد، دختری را دزدید، به غار خود برد و با وی زناشویی کرد. یا این زبانزد رایج که: پسر فلانی زن گرفت «آدم» شد!
نمونه ای از زن دزدی را در در سالهای میانی دهه ۱۳۴۰ در شیراز می شناسیم که سیروس خان آرتجین دختر دلخواه خود را دزدید و به خانه مادرش، در کوهستان، برد و جشن عروسی با شکوهی هم به دستور بی بی، مادر سیروس خان بر پا کردند. سالی دیرتر سیروس خان و همسرش به شیراز به نزد پدر زن آمدند و داماد و پدر زن به یک دیگر تیراندازی و همدیگر را زخمی کردند و پس از آن همگی به خوشی با هم زندگی می کردند!
به هر روی نمونه مادر تباری را در بررسیِ نمونهء استوره رستم پیشتر آورده ایم.
ایزد بانوی باروری و افزونی :
-دست روی زن بلند نکن، شگون ندارد!
-خون زن شوم است!
-زن نباید مرغ سر ببرد، شگون ندارد!
زیرا زنان جانشینان ایزد بانو بر زمین اند، پس رفتارِ ایشان و رفتار با ایشان باید با آنِ ایزد بانو همخوان بوده، همپوشانی داشته باشد. برای نمونه، چون توان زادآوری ازیشان شناخته می شد، و زایش هم ازیشان، پس، “تابو” به شمار می رفتند. بازتاب این بینش تا روزگار ما هم پایید، که برابر مادهء ۶۰۴ قانون کیفری پیشینِ ایران، “یکی از عوامل مخففه در مجازات قتل، زن بودن متهم به شمار می رفت”. ازینرو، چون زنان سرچشمهء زندگی شناخته می شدند، نه خون ریز بودند، و نه ریختن خونشان روا بود.
همچنان که در بختیاری اگر بخواهند مرغی یا دامی سر ببرند و مردی نباشد، زن، نخست تکه چوبی همچندِ گُرزی میان دو پای خود گرفته سپس سر جانور را می برد. یعنی نخست به گونه ای نمادین مرد و سپس خونریز می شود. نیز از همین است که واژه های مرد و مردن از یک ریشه است.
سومریان، که یادگارهای ایشان از آذربایجان تا بختیاری را توانستیم بشناسیم، باور داشتند که گیتی آفریده و زاییدهء ایزدبانو “اینانا” ست. گمانم اینست که واژهء “ننه” در فارسی، و دیگر زبانها، از همین واژه است.
در بسیاری جاهای ایران، درمانگری و پزشکی آیینی هم با زنان است، به همان شوندی که یاد شد.
زن و آب:
رودخانه ها و همهء آبهای روان از آن ایزد بانو اناهیتاست و هم او پاسدار آنها.
هم ازینرو در بسیاری جاهای ایران می توان دید که تنها زنان را رواست که از
چشمه و رودخانه آب برگیرند و مردان را نه، همچون در سرزمینهای بختیاری
نشین، و تا زنان جوان باشند، زنان سالدار را نشاید که چنین کنند.
برگزاری آیینهای آب نیز ویژه زنان است و هنگام برگزاری چنین آیینها، مردان
باید دور شوند، همچون آذربایجان.
نک به پایان سال/ آغاز سال: پیش آگهیها (۲)، ۳_ آیینهای آب، که پیشتر یاد شد.
جنگ _ بس / مِی نا وَنْذِن (meynã vanthen)
یکی از آیینهایی که در بختیاری رواج دارد آیین “می نا ونذن” است که بانویی گرامی روسری خود را در میان دو گروه جنگیانی که در نبرد هستند می اندازد و هر دو گروه باید بی درنگ از جنگ دست باز دارند وگرنه آبرویشان در ایل بر باد خواهد رفت.
دو نکته ای که باید به دیده گرفت:
۱- در فرهنگ ایرانی پوشاک هر کس بخشی از هستیء اوست، خودِ اوست، که در جای خود یاد خواهیم کرد.
۲- زنان زندگی بخش اند، نه می کشند، نه می توان کُشتشان، پس پوشاکشان همان زندگی بخشی ست.
در اینجا باید یاد آور شد که این آیین در بسیاری سرزمینهای ایرانی نشین و فلات ایران رواج داشته و دارد، برای نمونه در اراک، اردبیل ، آران (=جمهوری آذربایجان)، اینگوش، چچن و گرجستان. نگارهء پیوست نموداری از برگزاری این آیین در “پانکیسی” است.
نیز نک به: “ایران شناسی” شماره های ۱, بهار ۱۳۹۰, ۳ پاییز ۱۳۹۰ و ۳, پاییز ۱۳۹۱ “زنان بختیاری”.
دوم
۱۲۸ – بـر فـراز اَرِدْویسـور آناهید، تاجی آراسته با یک سد ستاره جای دارد؛
سربندی آذین شده. بخشی از پوشاک آیینی کمابیش همهء زنان ایرانی، در همهء سرزمینهای ایرانیک، است.
چرا؟
زیرا آیینی/ سنتی ست. هر آیینی استوره ای به پشتوانه دارد، هرچند اگر استوره فراموش شده باشد. درست برپایهء همان استوره است که زنان نباید خونریز باشند، و نباید خونشان را بریزند، و دارایی خانواده باید به دست ایشان سپرده شود، همچون در میان مردم بختیاری، و دیگر نمونه هایی که در فرسته های پیشین یاد کردیم.
آن استوره کدام است؟ یک استوره این همه را دارد: استورهء “ایزد بانو اناهیتا” در ” آبان یشت”.
بخش سیام
۱۲۶ – اَرِدْویسور آناهید همواره به پیکر دختری زیبا، بسا برومند، خوشاندام، کمربند بر میان بسته، بلند بالا، آزاده تبار و بزرگوار که جامه ای زرینِ پرچین و ارزشمند در بر کرده است، نمایان میشود.
۱۲۷ – به درستـی که اَرِدْویسـور آنـاهیـدِ بسـا بـزرگـوار، آنگونه که شیوه اوسـت، با گـوشـواره زریـنِ چهـار گـوشه و با گردنبندی به گردن نازنین خود پدیدار میشود. او کمربند به میان میبندد تا پستانهایش زیباتر و خودش خوشایندتر شود.
۱۲۸ – بـر فـراز اَرِدْویسـور آناهید، تاجی آراسته با یک سد ستاره جای دارد؛ تاجی زرین و هشتگوشه، که به مانند چرخی ساخته شده و با نوارهایی آذین داده شده اسـت. تاج زیبای خوب ساخته شدهای که چنبرهای از آن پیش آمده است.
(این یادکرد از دیهیم آناهیتا بسیار همانند است با صورت فلکی «تاج» (اِکلیل/ نعل/ فکه/ کاسه یتیمان). این صورت فلکی هشت ستاره دارد که ستارهء هشتم آن از دیگر ستارگان، پیشتر و بالاتر جای گرفته است).
زن و آب:
بخش یکم (کرده یکم)
۳ – اوست آن برومندی که در همه جا نامآور است؛ اوست که در بزرگی به اندازه همه آبهایی است که بر روی این زمین روانند؛ اوست نیرومندی که از کوه «هُـکَـر» به دریای فراخکرت فرو میریزد.
آبان یشت
رضا مرادی غیاث آبادی
چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۵
اردویسور یشت/ آناهید یشت
ای آناهید! ای نیک، ای تواناترین! اینک مرا این کامیابی فراز ده که به ارجمندی به یک خوشبختی بزرگ دست یابم… خوشبختیای که در آن بهره و بخشش بسیار باشد، اسبانِ شیهه زننده و گردونههای برخروشنده و تازیانههای بانگ برانگیزاننده باشند… آن خوشبختیای که در آن پُر باشد از چیزهای خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسی بخواهد و هر آنچه زندگانی خوش و خرم را بکار میآید. (بند ۱۳۰)
پیشگفتار
آبان یشت، پنجمین یشت و یکی از کهنترین یشتهای اوستا با نامهای اَرِدْویسور یشت و آناهید یشت نیز نامیده شده و در بزرگداشت و ستایش «اَرِدْویسـورَه اَنـاهـیـتَـه»، سروده شده است. این نام به گونههای:
«اَناهیت»، «اَناهید»، «آناهید»، «آناهیت»، «آناهیتا» و «ناهید» نیز آمده است.
آبان یشت دارای ۳۰ بخش یا کرده و ۱۳۳ بند است. اما بسیاری از این بندها در دورههای جدیدتر به متن اصلی افزوده شدهاند. افزودههای احتمالی جدیدتر عبارتنـد از بنـدهای ۱، ۲، ۶، ۸، ۹، ۱۸، ۱۹، ۶۸ تا ۷۴، ۸۶ تا ۹۵،۱۰۲، ۱۰۴ تا ۱۰۶، ۱۰۸ تا ۱۱۰، ۱۱۲ تا ۱۱۴، ۱۱۶ تا ۱۱۸، ۱۲۳، ۱۲۴، ۱۳۱ تا ۱۳۳ و تعدادی بندهای دیگر که شماره آنها در اینجا نیامده و همگی تکرار بند ۱ الحاقی در آغاز همه بخشها هستند.
اشارههای جغرافیایی موجود در آبان یشت نشان میدهد که محل سرایش آن، سرزمینهای جنوبی آسیای میانه و شمال افغانستانِ امروزی و بویژه نواحی پیرامون رود «آمو» (آمودریا) بوده است. آبان یشت از بخشهای بسیار زیبا و دلکش اوستا و از منابع با اهمیت در بررسی نامهای پهلوانان و سرداران و پادشاهان در ایران باستان به شمار میرود.
«اَرِدْویسورَه اَناهیتَه» پیش از آنکه در دورههای بعدتر به ایزدبانوی بزرگ آبها تبدیل شود، نامی برای یک رود و برای یک ستاره بوده است.
«اَرِدْوی» یا «اَرِدْویسورَه» نام یک رود، و «اَنـاهـیـتَـه» نام یک ستاره و نیز لقب آن رود بودهاند. به گمان نگارنده، رود «اَرِدْوی» همان رود «آمودریا» بوده است که بزرگترین، پرآبترین، طولانیترین و پهنترین رود همه سرزمینهای ایرانی به شمار میآید. این رود در مسیر ۲۵۴۰ کیلومتری خود از شعبهها و دریاچهها و برکهها و آبشارهای بسیاری برخوردار میشود. «آمودریا» با نام «پنجآب»، از بلندیهای «هُـکَـر» به دریای «فراخکرت» روان میشود. بلندیهای «هُکَر» ظاهراً همان کوههای سر به آسمان کشیده «پامیر» است با دهها قله بالای ۵۰۰۰ متر و چندین قله بالای ۶۰۰۰ متر و بالای ۷۰۰۰ متر؛ و دریای فراخکرت همان دریای مازندران است که در دوران باستان آب آمودریا مستقیماً به آن میریخته است. اما «اَناهیتَه» یا «آناهید» نام ستاره (یا به تعبیر امروزی سیاره) معروفِ «ناهید» یا «زهره» بوده که زیباترین و چشمگیرترین ستاره آسمان است. از آنجا که «ناهید»، از سیارههایی است که مدار گردش آن در مابین زمین و خورشید قرار گرفته است، از دید ناظر زمینی هیچگاه بیشتر از حدود ۴۷ درجه از خورشید دور نمیشود. به این ترتیب «ناهید» یا پیش از طلوع خورشید در افق شرقی و یا در پس از غروب خورشید در افق غربی و حداکثر با ارتفاعی در حدود ۴۷ درجه، دیده میشود و هیچگاه در میانههای آسمان به چشم نمیآید. به این خاطر، ناهید در هنگامی که ستاره بامدادی است، همراه با رود «آمودریا» از بلندیهای «هُکَر» یا «پامیر» برمیخواسته است و هر دو در یک مسیر و در یک امتداد، یکی بر روی زمین، و دیگری بر روی آسمان به سوی دریای «فراخکرت» روان میشدهاند؛ و هنگامی که «ناهید» ستاره شامگاهی بوده است، همراه با رود «آمودریا» به دریای «فراخکرت» فرو میرفته است. پس در واقع «ناهید» و «آمودریا» هر دو از فراز کوههای شرقی ایران برخاسته، در یک امتداد روان شده و هر دو در دریای مازندران فرو میرفتهاند. این موجب شده است که بعدها ایرانیان باستان نیروی مینوی حاکم بر رود «آمودریا» و ستاره «ناهید» را یکی بدانند و از آن با نام «اَرِدْویسورَه اَناهیتَه» نام ببرند و حتی ستاره «ناهید» را آورنده آبهای «آمودریا» بدانند؛ و نیز از همینجاست که اعتقادی کهن شکل گرفت که هنوز هم ایرانیان باور بدارند که ” آب و روشنایی از یک سرچشمهاند“، یا ”آب روشنایی است“. برای آگاهی بیشتر بنگرید به: «آناهید، ستاره آبهای روان».
بخش یکم (کرده یکم)
۳ – اوست آن برومندی که در همه جا نامآور است؛ اوست که در بزرگی به اندازه همه آبهایی است که بر روی این زمین روانند؛ اوست نیرومندی که از کوه «هُـکَـر» به دریای فراخکرت فرو میریزد.
۴ – سراسر کرانههای دریای فراخکرت به خروش در میافتد و همه میانگاه آن به بالا بر میآید، آنگاه که «اَرِدْویسـور آناهیـد» به سوی آن روان شود و به سوی آن سرازیر گردد. او دارنده هزار دریاچه و هزار رود است؛ هر یک از این دریاچهها و هر یک از این رودها به درازای چهل روز راهِ مردِ چابکسوارِ تندتاز است.
۵ – از این آب، یک رود به هم هفت کشور روان است و این یک رود از این آب، در زمستان و تابستان، پیوسته روان است.
۷ – اَرِدْویسور آناهید از سوی مزدای آفریدگار برخاسـته است. به درستی که بازوان زیبا و سپیدش به ستبری شانه اسبی است؛ بازوانی که با زیورافزار باشکوه و تماشـایی آذین شده است. اوست یکسره روان و بسیار نیرومند و نازنین.
بخش دوم
۱۱ – او بر فراز گردونه نشسته، لگام برگرفته و گردونه میراند.
بخش سـوم
۱۳ – اوست که با چهار اسب بزرگ و یک نژاد و سراسر سپید، در ستیزه بر همه دشمنان غلبه کند؛ چه دیوان و مردمان و جادوان و پریان و کَویها و کَرَپنهای ستمکار.
بخش چهارم
۱۵ – اوست آن توانای درخشانِ بلندبالای خوشاندامی که شب و روز به نیرومندی روان است، و به فراوانی همه آبهایی است که بر روی این زمین روانند.
بخش پنجم
۱۷ – آفریدگار اهورامزدا او را بستود در «ایرانویج» و در کرانه رود «وَنْـگـوهی دائـیـتـیا». «ایرانویج» (در اوستا «اَئِرینَموَئِجَه») به معنای خاستگاه ایرانیان یا پهنه ایرانیان، و رود «وَنگوهی دائیتیا» (دائیتیای نیک) رودی بوده است که در «ایرانویج» روان بوده است. در باره جایگاه «ایرانویج» و رود «دائیتیا» نظرهای مختلفی ابراز شده است. به گمان نگارنده «ایرانویج» عبارت است از همه سرزمینهای ایرانی که ایرانیان در روزگار خوشِ عصر نخست جمشید یعنی در حدود ۷۰۰۰ تا ۶۰۰۰ سال پیش در آن جایها زندگی میکردند و خاطره خوش آن در یاد آنان باقی مانده است و در زمان سرایش و نگارش اوستا به آن راه یافته است. رود «ونگوهی دائیتیا» نیز میتواند هر رودی باشد که در نزدیکی سکونتگاههای مردمان روان بوده است. در این باره همچنین نگاه کنید به: «مهاجرت آریاییان و چگونگی آبوهوا و دریاهای باستانی ایران».
بخش ششم
۲۱ – هوشنگ پیشدادی بر فراز کوه البرز، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پیشکش او کرد.
این که چرا در اوستا برخلاف شاهنامه، رویدادها با نام «هوشنگ» آغاز میشود و نه با نام «کیومرث»، پرسشی است که همچنان پاسخی شایسته را انتظار میکشد.
۲۲ – و از او درخواست کرد که ای اَرِدْویسور آناهید! ای نیک، ای تواناترین! مرا این کامیابی فراز ده که بزرگترین شهریار همه سرزمینها باشم؛ به همه دیوان و مردمان، به همه جادوان و پریان، و به همه کَویها و کَرَپَنهای ستمکار چیره آیم و دو سوم دیوان «مَـزَنْـدَری» و دشمنان نظام هستی در «وَرِنَـه» را به زمین در افکنم.
۲۳ – اردویسور آناهید، آن همیشه کامروا کننده، او را کامیابی بخشید.
بخش هفتم
۲۵ – جمشیدِ خوبرَمه بر فراز کوه البرز، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پیشکش او کرد.
۲۶ – و از او درخواست کرد که ای اَرِدْویسور آناهید! ای نیک، ای تواناترین! مرا این کامیابی فراز ده که بزرگترین شهریار همه سرزمینها باشم؛ به همه دیوان و مردمان، به همه جادوان و پریان، و به همه کَویها و کَرَپَنهای ستمکار چیره آیم و دیوان را از این هر دو، دارایی و سود؛ از این هر دو، فراوانی و گله؛ از این هر دو، خوشنودی و سربلندی، بیبهره کنم.
۲۷ – اردویسور آناهید، آن همیشه کامروا کننده، او را کامیابی بخشید.
بخش هشتم
۲۹ – اَژیدَهاکِ سه پوزه در سرزمین «بَوْروئیش»، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پیشکش او کرد. برخی محققان و از جمله استاد پورداود «بَوْروئیش» را همان بابل احتمال میدهند، اما بیشتر به نظر میآید که جایی در شرق ایران بوده است.
۳۰ – و از او درخواست کرد که ای اَرِدْویسور آناهید! ای نیک، ای تواناترین! مرا این کامیابی فراز ده که همه هفت کشور را از مردمان تهی کنم.
۳۱ – اَرِدْویسور آناهید، او را چنین کامیابی نبخشید.
بخش نهـم
۳۳ – فریدون پسر آبتین از خاندان توانا در سرزمین چهارگوشه «وَرِنَـه»، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پیشکش او کرد.
۳۴ – و از او درخواست کرد که ای اَرِدْویسور آناهید! ای نیک، ای تواناترین! مرا این کامیابی فراز ده که بر اَژیدَهاکِ سه پوزه سه کله شش چشمِ دارنده هزار گونه چابکی و چالاکی چیره آیم؛ به این دیو بسیار نیرومند که آسیبرسانِ مردمان است، به این نیرومندترین دشمن نظام هستی که اهریمن در برابر جهان خاکی آفرید تا جهان پیرو نظام هستی را از گزند آن تباه کند. تا من بتوانم هر دو زنان را از او باز پس گیرم؛ هر دو را «شهرناز» و «اَرْنَواز» را؛ آنان که شایسته پیوسته داشتنِ تبار و برازنده نگاهداری خانمان هستند. «شهرناز» و «اَرنواز» نام خواهران و گاه دختران جمشید که ظاهراً منظور از آزادی دختران، آزادی سرزمینها در نظر است.
۳۵ – اَرِدْویسور آناهید، آن همیشه کامروا کننده، او را کامیابی بخشید.
بخش دهـم
۳۷ – گرشاسپِ نریمان در برابر دریاچه «پیشینَـه»، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پیشکش او کرد.
«پیشینَه» یا «پیشینَـنْـگْـهْ» دریاچهایست در جنوب افغانستان و در مرز پاکستان امروزی.
۳۸ – و از او درخواست کرد که ای اَرِدْویسور آناهید! ای نیک، ای تواناترین! مرا این کامیابی فراز ده که در کرانه دریای پُر خیزاب فراخکرت بر «گَـنْـدَرِوَه» زرین پاشنه چیره آیم؛ و تاختکنان بر روی این زمینِ پهناور و گویپیکر و دورکرانه، به سرای سختِ دشمن نظام هستی در رسم.
۳۹ – اَرِدْویسور آناهید، آن همیشه کامروا کننده، او را کامیابی بخشید.
بخش یازدهم
۴۱ – افراسیاب تورانی نابکار در پناهگاهِ زیر زمینی، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پیشکش او کرد.
۴۲ – و از او درخواسـت کرد که ای اَرِدْویسـور آنـاهیـد! ای نیـک، ای تواناترین! مرا این کامیابی فراز ده که به آن فَـرّی که در دریای فراخکرت شنا میکند، دست یابم.
۴۳ – اَرِدْویسور آناهید، او را کامیابی نبخشید.
بخش دوازدهم
۴۵ – کیکاووس توانا بر فراز کوه «اِرِزیـفْـیـه»، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پیشکش او کرد.
۴۶ – و از او درخواست کرد که ای اَرِدْویسـور آناهید! ای نیک، ای تواناترین! مرا این کامیابی فراز ده که بزرگترین شهریار همه سرزمینها باشم؛ به همه دیوان و مردمان، به همه جادوان و پریان، و به همه کَویها و کَرَپَنهای ستمکار چیره آیم.
۴۷ – اَرِدْویسور آناهید، آن همیشه کامروا کننده، او را کامیابی بخشید.
بخش سیزدهم
۴۹ – کیخسرو، آن پهلوان سرزمینهای ایرانی و برپای نگهدارنده کشور در برابر دریاچه ژرف و پهناور «چیچَـسْت»، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پیشکش او کرد. در ادبیات پهلوی این دریاچه را با دریاچه «ارومیه» (اورمیه) یکی دانستهاند. بسیاری از رویدادهای زمان کیخسرو بر کرانه یا در نزدیکی این دریاچه اتفاق میافتد.
۵۰ – و از او درخواست کرد که ای اَرِدْویسـور آناهیـد! ای نیک، ای تواناترین! مرا این کامیابی فراز ده که بزرگترین شهریار همه سرزمینها باشم؛ به همه دیوان و مردمان، به همه جادوان و پریان، و به همه کَـویهـا و کَـرَپَـنهای ستمکار چیره آیم؛ و در هنگامـه تاخـت و تـاز، یکسـره در تکـاپو باشم؛ و گردونهام پیشتر از همه در تازد؛ و آنگاه که دشمن نابکارِ بدخواه، سواره به جنگ من در آید، به کمینگاه او دچار نشوم.
۵۱ – اَرِدْویسور آناهید، آن همیشه کامروا کننده، او را کامیابی بخشید.
بخش چهاردهم
۵۳ – توس، پهلوانِ رزمآور، بر پشت اسب او را ستایش کرد و خواستار نیرومندی برای اسبان و تندرستیای شد تا بتوان دشمنان را از دور در نگریست و بر هماوردان بدخواه به یک نواخت چیره شد.
۵۴ – و از او درخواست کرد که ای اَرِدْویسور آناهید! ای نیک، ای تواناترین! مرا این کامیابی فراز ده که بر پسران دلاوری که از خاندان «ویسِـه» هستند، در تنگه «خْـشَـثْـرو سوکَـه» و بر فراز «کَـنْـگدژِ» بلند و پاکنهاد، پیروزی یابم؛ و سرزمینهای تورانی را فرو کوبم؛ پنجاهها، صدها، صدها هزارها، هزارها ده هزارها، ده هزارها صد هزارها. ویسیه، نام یکی از خاندانهای بزرگ و مشهور تورانی. «کنگ دژ» بر فراز کوهی مقدس به همین نام واقع بوده است که جای آن امروزه دانسته نمیشود. «کنگ دژ» در داستانهای مرتبط با «کیخسرو» و «سیاوش» بسیار مورد اشاره قرار میگیرد.
۵۵ – اَرِدْویسور آناهید، آن همیشه کامروا کننده، او را کامیابی بخشید.
بخش پانزدهم
۵۷ – پسران دلاور خاندان «ویسِـه» در تنگه «خْـشَـثْـرو سوکَـه» و بر فراز «کَـنْـگدژِ» بلنـد و پـاکنهـاد، صـد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پیشکش او کردند.
۵۸ – و از او درخواست کردند که ای اَرِدْویسور آناهید! ای نیک، ای تواناترین! ما را این کامیابی فراز ده که به تـوس، پهلـوان رزمآور، پیروزی یابیم و سرزمینهای ایرانی را فروکوبیم؛ پنجاهها، صدها، صدها هزارها، هزارها ده هزارها، ده هزارها صد هزارها.
۵۹ – اَرِدْویسور آناهید، او را کامیابی نبخشید.
بخش شانزدهم
۶۱ – کشتیران کاردان، «پائورْوَه» او را ستایش نمود؛ آنگاه که فریدون آن پهلوان پیروزمند، او را به مانند کرکسی در آسمان به پرواز وا داشت. در این چند بند نیز به یکی از کهنترین و شگفتانگیزترین داستانهای ایرانی اشاره شده است که متأسفانه آگاهیهای بیشتری در باره آن به دست نیامده است. نگارنده کوشش میکند تا روایتهای دیگر این داستان را بر نگارههای باستانی یا در ادبیات شفاهی مردمی پیدا کند. به یاد داشته باشیم که «آمودریا» بزرگترین رود قابل کشتیرانی در سرزمینهای ایرانی است.
۶۲ – از آن رو که او سه شب و سه روزِ پیاپی برای درآمدن به خانه خود در پرواز بود و نمیتوانست بدانجا فرود آید. آنگاه که سومین شب به انجام رسید و سپیده دم بر دمید، در گاهِ روشن و توانای بامداد، اَرِدْویسور آناهید را آواز داد:
۶۳ – ای اَرِدْویسور آناهید! زود بشتاب به یاری من، اینک مرا پناه بخش، مرا در رسان به این زمین اهورا آفریده و به خانه خود.
۶۴ – پس آنگاه اَرِدْویسور آناهید به سوی او شتافت؛ به پیکر دختری زیبا، بسا برومند، خوشاندام، کمربند بر میان بسته، بلند بالا، آزاده تبار، بزرگوار، با کفشهای درخشانِ پوشیده از مچ پا تا پایین و با بندهای زرینِ پایدار بسته شده. نگارهها و تندیسهای بسیار زیادی در همه جای ایران به دست آمده است که با توصیفهایی که در این بند و بندهای دیگر از آناهید میشود، شباهت دارند.
۶۵ – او به چابکی و چالاکی بازوانش را سخت بگرفت و به یک تاخت، به زودی و به تندرستی، بدون هیچ ناخوشی و گزند، او را به زمین اهورا آفریده و به خانمانش رساند. همان جا که پیش از آن بود.
۶۶ – اَرِدْویسور آناهید، آن همیشه کامروا کننده، او را کامیابی بخشید.
بخش نوزدهم
۷۶ – «ویـسْـتَـئـورو» از خاندان نوذر بر کرانه رود «ویـتَـنْـگـوهَـئیتی» برای او پیشکش آورد و با سخنی راستین چنین آواز داد:
ویستئورو، نام یکی از بزرگان خاندان نوذر است.
از جای رود ویتنگوهئیتی اطلاعی در دست نیست.
۷۷ – ای اَرِدْویسور آناهید! این سخن از روی راستی و به درستی گفته میشود که من به شمارِ موهای سرم از پیروان دیو به خاک در افکندم. پس اینک از برای من ای اَرِدْویسور آناهید! برای من یک گذرگاه خشک از میانِ «ویـتَـنْـگوهَـئیتی» نیک فراهم ساز. در این بند و بند بعدی به شباهت واقعه گذر «ویسْتَئورو» از راهی خشک از میانه رود «ویتَنگوهَئیتی» و گذر موسی و همراهانش از آب، پی میبریم.
۷۸ – پس آنگاه اَرِدْویسور آناهید به پیکر دختری زیبا، بسا برومند، خوشاندام، کمربند بر میان بسته، بلند بالا، آزاده تبار، بزرگوار، با کفشهایی زرین در پا، و با زیورافزار بسیار آراسته به سوی او شتافت و یک باریکه از آب را از رفتن باز داشت و دیگر آبها را به خود باز گذاشت تا روان باشند. او یک گذرگاه خشک از میان «ویـتَـنْـگـوهَـئیتی» نیک فراهم ساخت.
۷۹ – اَرِدْویسور آناهید، آن همیشه کامروا کننده، او را کامیابی بخشید.
بخش بیستم
۸۱ – «یوئـیـشْـتَـه» از خاندان «فْـرْیـانَـه»ها در آبخوستِ آبخیزشکنِ «رَنْـگْـها»، صـد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پیشکش او کرد. فریانه، نام یکی از خاندانهای تورانی و «یوئیشتَه» از مردان مشهور آن است.
۸۲ – و از او درخواست کرد که ای اَرِدْویسور آناهید! ای نیک، ای تواناترین! مرا این کامیابی فراز ده که بر «اَخْـتْـیـه» فریبکارِ خیرهسر چیره آیم و بتوانم به پرسشهایش پاسخ گویم؛ به نود و نه پرسش دشواری که به ستیزه از سوی آن فریبکارِ خیرهسر از من پرسیده میشود. اختیه، نام یکی از دیو پرستان و نابکاران.
۸۳ – اَرِدْویسور آناهید، آن همیشه کامروا کننده، او را کامیابی بخشید.
بخش بیست و یکم
۸۵ – اهورامزدای نیک کردار به او فرمان داد: ای اَرِدْویسور آناهید! به سوی پایین روان شو و دگر باره به این فراز باز آی؛ از آن گوی آسمانی جایگاه ستارگان، به سوی زمینِ آفریده اهورا فراز رو. فرماندهان دلاور و بزرگان سرزمین و پسرانِ بزرگانِ سرزمین باید تو را نیایش کنند.
۹۶ – میستایم کوه زرین در همه جا ستوده «هُـکَـر» را؛ که اَرِدْویسور آناهید از فراز آن، از بلندای هزار برابر بالای مردی، فرو میآید. او به بزرگی همه آبهایی است که بر روی این زمین روانند. او با نیرومندی بسیار فرا میتازد.
بخش بیست و سوم
۱۰۱ – او دارنده هزار دریاچه و هزار رود است. هر یک از این دریاچهها و هر یک از این رودها به درازای چهل روز راهِ مردِ چابکسوار تندتاز است. بر کرانه هر یک از این دریاچهها و رودها، یک خانه خوشساخت بر پای شده است؛ خانههایی با یکصد پنجره درخشان و یکهزار ستونِ خوشآراسته. خانهای بزرگپیکر که بر روی هزار پایه پایدار شده است.
بخش بیست و هشتم
۱۲۰ – اهورامزدا برای او چهار اسب از باد و باران و ابر و تگرگ فراهم ساخت. از این چهار اسب پیوسته باران و برف و ژاله و تگرگ، به مانند نهصد هزار تیر، فرو میریزد و بخشیده می شود.
۱۲۱ – میستایم کوه زرین در همه جا ستوده «هُـکَـر» را؛ که اَرِدْویسور آناهید از فراز آن، از بلندای هزار برابر بالای مردی، فرو میآید. او به بزرگی همه آبهایی است که بر روی این زمین روانند. او با نیرومندی بسیار فرا میتازد.
بخش سیام
۱۲۶ – اَرِدْویسور آناهید همواره به پیکر یک دختر زیبا، بسا برومند، خوشاندام، کمربند بر میان بسته، بلند بالا، آزاده تبار و بزرگوار که یک جامه زرینِ پرچین و ارزشمند در بر کرده است، نمایان میشود.
۱۲۷ – به درستـی که اَرِدْویسـور آنـاهیـدِ بسـا بـزرگـوار، آنگونه که شیوه اوسـت، با گـوشـواره زریـنِ چهـار گـوشه و با گردنبندی به گردن نازنین خود پدیدار میشود. او کمربند به میان میبندد تا پستانهایش زیباتر و خودش خوشایندتر شود.
۱۲۸ – بـر فـراز اَرِدْویسـور آناهید، تاجی آراسته با یکصد ستاره جای دارد؛ تاجی زرین و هشتگوشه، که به مانند چرخی ساخته شده و با نوارهایی آذین داده شده اسـت. تاج زیبای خوب ساخته شدهای که چنبرهای از آن پیش آمده است. این توصیف از تاج آناهید شباهت زیادی به صورت فلکی «تاج» (اِکلیل/ نعل/ فکه/ کاسه یتیمان) دارد. این صورت فلکی از هشت ستاره تشکیل شده که ستاره هشتم آن نسبت به دیگر ستارگان، پیشتر و بالاتر جای گرفته است.
۱۲۹ – اَرِدْویسور آناهید جامهای از پوست «بیـدَسْـتَـر» در بر کرده است، از پوست سیصد بیدَسْتَری که چهار بچه بزاید. از آن رو که بیدَسْتَر ماده زیباترین است، چرا که موی او انبوهتر است. بیدستر یک جانور آبی است و چنانچه پوست او بهنگام آماده شود، به مانند سیم و زر بسیار درخشان به دیده میآید. «بیدَستَر» (در اوستا «بَـوْری») ظاهراً همان سگ آبی است که از پوست باارزش و مرغوبی برخوردار و بیشتر در رودخانهها زندگی میکند.
۱۳۰ – ای اَرِدْویسور آناهید! ای نیک، ای تواناترین! اینک مرا این کامیابی فراز ده که به ارجمندی به یک خوشبختی بزرگ دست یابم، خوشبختیای که در آن خوراک بسیار فراهم شود، بهره و بخشش بسیار باشد، اسبانِ شیهه زننده و گردونههای برخروشنده و تازیانههای بانگ برانگیزاننده باشند، که در آن خوراکِ فراوان و توشه اندوخته شده باشد، آن خوشبختیای که در آن پُر باشد از چیزهای خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسی بخواهد و هر آنچه زندگانی خوش و خرم را بکار میآید. بخشهای کهن آبان یشت با این آرزو و آرمان و نیایش زیبای ایرانیان به پایان میرسد.
سوم – الف
زنان بختیاری
پیشگفتار:
در فرهنگ استوره ای٘ آیینی جایگاه سازی و کار٘سپاری بر پایه نَر٘ و لاس (جنسیت) است که در فرهنگ ایرانی هم به روشنی دیده می شود، و نمونه ای بی و کاست از این بینش در ایران را در بختیاری یافته ایم.
جامعهء نمونه: بختیاری
هر چند در نگاه نخست، بختیاری جامعه ای یکسره مرد سالار و پدر تبار می نماید، باورها و آیینهای زنانه در میان ایشان همچنان پابرجاست. برخی از آنچه که یافته ایم چنین است:
مادر تباری
– خورزمال/خورزمار، که خاله زاده یا خواهرزاده برگردان می شود واژه ای ست که در بانگ کردن دیگر مردان هم به نشانهء مهر و یگانگی به کار می رود و هم هنگامی که نام آن دیگری را ندانند. در بافتار چنین فرهنگی چشمداشت آن است که دیگری را از راه پیوندی مردانه بانگ کنند.
– هالو/ خالو (دایی) مردان سالمند را چنین می خوانند، با آنکه به همان شوندی که یاد شد تاته/ عمو خواندن ایشان به روال نزدیکتر می نماید.
– خواندن به نام پدر در زندگی بختیاریان از روال است. برای نمونه هوشنگ سردار یعنی هوشنگ پسر سردار. در جنگ و هنگامهء نبرد همان مرد به نام مادر خوانده می شود هوشنگ سرو ناز، یعنی پسر بانو سرو ناز.
– شیروم وات جوش ایزنه که برابر فارسی آن خونم با تو می جوشد است و در گویش بختیاری و زبان فارسی کاربردی همانند دارد، و آن هنگامی ست که دو ناشناس دریابند که با یکدیگر خویشند.
– دزدیدن عروس یا وانمود کردن به دزدیدن او که بازمانده ای از کلانهای (Clan) یا قبیله های زنانهء باستانی ست که مردان را در آن جایی و راهی نبود. این نمونه ای ست از آیینی که در بسیاری جاهای ایران رواج دارد و می توان آن را باز مانده ای از کلان (Clan) زنانه یا دست کم فرهنگ مادر تباری و زنسالاری دانست.
دزدیدن عروس *
یکی از آیینهایی که در میان برخی طایفه های بختیاری همچنان بر جاست آیین دزدیدن عروس یا وانمودن به دزدیدن اوست. این آیین که بیشتر بازی و شوخی ست گاهی به جنگی راستین می انجامد.
بستگان و دوستان داماد پیش از برگزاری جشن عروسی می کوشند خودش یا چیزی از ابزارهای او را دزدیده به جایی که داماد و خانوادهء او هستند بیاورند، بستگان عروس نیز می کوشند و ایستادگی می کنند تا چنین نشود
در برخی فرهنگهای دیگر نیز آیینی همانند هست. برای نمونه در اتریش به ویژه در استان نیدر اوسترایش، که دوستان عروس و داماد، عروس را دزدیده، همه به رستورانی رفته به شادخواری و شادنوشی سرگرم می شوند تا داماد بیاید و هزینهء خور و نوش ایشان را پرداخته، عروس را “آزاد” کند. این آیین را Braut stehlen ( دزدیدن عروس) می خوانند.
این گونه آیینها به روشنی بازماندهء روزگار فرهنگ زنسالاری و مادر تباری ست که مردان را مگر سالی چند روز به درون کلانهای زنان راهی نبود و اگر به جز زمانهای روا داشته، مردی را در کلان زنانه می یافتند. می کشتندش.
*عروس را در گویش بختیاری بهیگ (Behig) می گویند که گمان می رود همان واژهء باستانی بهگه (Behaga) باشد که پاسدار زناشویی شمرده می شد
– تش که فارسی آن آتش است و در برخی جاهای دیگر ایران همین نهاد را اجاق می گویند، و آن نهادی ست در بر گیرندهء چند خانوار از یک طایفه. در فرهنگ ایرانی آتش و هر افروزهء آتش نمادی زنانه است، در بیداری و در خواب. همهء دیگر نهادهای خویشاوندی در بختیاری بنیادی مردانه دارد.
-کجایی هستی؟ هنوز زن نگرفته ام، که پرسش و پاسخی ست رایج در سراسر ایران میان مردان جوان بی زن و دوستان ایشان که به خودی خود نشان دهندهء جایگاه زنان در همه جای کشور و از آن میان بختیاری ست.
-جانشینی خان همواره از آن پسری ست که مادرش نیز بزرگزاده باشد.
بزرگداشت زنان / آنچه سپرده به زنان و به فرمان ایشان است:
۱_ کلیدداری و گنجوری، روال زندگی بختیاریان همواره چنین بوده است که دارایی خانواده به دست زن و سپرده بدو باشد، اگر چه همه آوردهء مرد باشد. این پدیده از کهنترین فرهنگهای این سرزمین، یعنی انسان غار، سومریان، ایلامیان، پارسها و تا به امروز با کم و بیشیهایی همچنان یکسان مانده است.
۲_ فرمانروایی و فرماندهی، هر چند بختیاری جامعه ای مرد سالار می نماید و می توان پذیرفت که چنین است، همواره زنانی هم بوده اند که فرمانروای طایفه و یا فرماندهء سپاه می بودند. نمونه های بسیار از هر دو تا روزگار ما هم بسیار بوده است.
۳_ سزاواری فرمانروایی، بیشترینه پسری از پسران فرمانروا جانشین پدر می شود که مادرش همسنگ و همتراز پدر باشد.
ایزد بانوی باروری و افزونی
-دست روی زن بلند نکن، شگون ندارد !
-خون زن شوم است !
-زن نباید مرغ سر ببرد، شگون ندارد !
زیرا زنان جانشینان ایزد بانو بر زمین اند، پس رفتار ایشان، و رفتار با ایشان باید با آن ایزد بانو همخوان بوده، همپوشانی داشته باشد. برای نمونه، چون توان زادآوری ازیشان پنداشته می شد، و زایش هم ازیشان، پس، “تابو” به شمار می رفتند. بازتاب این بینش تا روزگار ما هم پایید، که برابر مادهء ۶۰۴ قانون جزای پیشین ایران، “یکی از عوامل مخففه در مجازات قتل، زن بودن متهم به شمار می رفت”. ازینرو، چون زنان سرچشمهء زندگی شناخته می شدند، نه خون ریز بودند، و نه ریختن خونشان روا بود.
همچنان که در بختیاری اگر بخواهند مرغی یا دامی سر ببرند و مردی نباشد، زن، نخست تکه چوبی همچند گرزی میان دو پای خود گرفته سپس سر جانور را می برد. یعنی نخست به گونه ای نمادین مرد و سپس خونریز می شود. نیز از همین است که واژه های مرد و مردن از یک ریشه است.
سومریان، که یادگارهای ایشان از آذربایجان تا بختیاری را توانستیم بشناسیم، باور داشتند که گیتی آفریده و زاییدهء ایزدبانو “اینانا” ست. گمانم اینست که واژهء “ننه” در فارسی، و دیگر زبانها، از همین واژه است.
در بسیاری جاهای ایران، درمانگری و پزشکی آیینی هم با زنان است، به همان شوندی که یاد شد.
زندگی بخشی
برخی آیینهایی که در بختیاری همچنان برجاست و برگزار می شود را می توان برخاسته از باور استوره ای زندگی بخشی زنان و تابو دانستن ایشان شمرد.
۱_ چادر گرفتن، آیینی بود که بر پایهء آن کسانی که بر جان خویش بیمناک بودند خود را به بانویی از زنان بزرگ رسانده گوشه ای از چادر او را به دست می گرفتند. ازین دم کسی را روا نبود که آهنگ جان او کند و زندگی آن کس در پناه بود.
۲_ می نا ونذن (meyna vandhen)، در هنگامهء جنگی هر چند سخت، چنانچه بانویی ارجمند روسری خود را به میان نبردگاه می انداخت همه باید بیدرنگ از جنگ دست می کشیدند وگرنه آبروی خود و طایفه شان بر باد می رفت.
۳_ خونریز نبودن، زنان بختیاری هیچگاه خون هیچ جانداری را نمی ریزند. با این همه چنانچه نیاز به بریدن سر جانوری باشد و مردی نباشد، زن نخست چوبی همچند گرزی میان دو پای خود گرفته سپس سر جانور را می برد. یعنی در آغاز به گونه ای نمادین مرد می شود، سپس خونریز.
۴_ درمانگری، مگر اندکی، بیشتر کارهای پزشکی به دست زنان است. شناسایی و گردآوری گیاهان دارویی نیز.
۵_ گریستن در سوگ، که گریه کردن سنگین کار زنان است و برابر آنچه که یافته ایم آبیاری نمادین گیاه مرده یعنی مرد است.
۶_ سینه برهنه کردن، که در سوگ جوانان بسیار گرامی ایل رواج داشت و به گمان ما نمایشی ست در آرزوی زندگی دوباره بخشیدن به مرده.
۷_ شیر در ساختمان، در بر آوردن شفتهء ساختمان گور مردان بزرگ، افزون بر آب شیر هم به کار می بردند، که دیگر بار یادآور خوراک دهی و زندگی بخشی زنانش می توان شمرد.
سوم – ب: گستره و پیشینه
در گذر بررسی و پژوهش درباره جایگاه و پایگاه زنان در بینش ایرانی نمونه بی و کاستی که یافت شد نمونه بختیاری ست، ولی در گذر همین پژوهش روشن شد که این بینش در سراسر سرزمینهای ( فرهنگِ) ایرانی رواج داشته است، هر چند امروزه تکه تکه هایی از آن اینجا و آنجا بر جای مانده است.
سوم – ج :ایزدْبانو بر زمین
بُنِ رفتار زنانه و رفتار با زنان در بینش ایرانی چیست؟ سامان نامه ای که این دو را پی ریخته است چیست؟ آیا سامان نامه ای هست و مقدس که سرپیچی از آن ناشدنی ست و بِزِه؟









دیدگاهتان را بنویسید