
شورِ زیستن + پذیرفتنِ مرگ
اینکه آدمیان از کِی بودنِ مرگ را شناسایی کرده اند بر ما روشن نیست. همین اندازه که نشانه ای از بازماندهء گوری یا دخمه ای، یا هر چه همانند آن یافت شود خودٌ گواهی است بر آنکه هنگام ساختن آن گور یا دخمه، آدمیان مرگ را شناخته بوده اند. نیز زیست ابزار و جنگ افزار، خوراک، زیب و زیور و مانند آن در این جایگاه ها دیده می شود، یعنی آن کسی که در آن دخمه یا گور جای داده شده همچنان زنده است هر چند «گونه» دیگری از زندگی که مانند نمونه پیشین نیست. در گذر روزگار نمونه های دیگری به یادگار گذاشته شده که نشانهء اندریافتِ (شاید ژرفتر) دیگری از چرخهء زندگی-مرگ-زندگی ست؛ مردگان را در خمره هایی نهاده اند با دستهای روی هم نهاده و بر سینه، و پاها جمع کرده روی شکم، درست همانند روُیان (= جنین). خودِ خمره را هم می توان بازنماییِ زهدان مادر انگاشت.
همچنانکه پیشتر یاد شد استوره و آیینها نیازهای روان- تنی مردمان را برآورده می کند. چگونه؟ نخست آنکه «استوره های کهن برای همنوا کردنِ جان (=ذهن) و تن ساخته شده اند»* به دیگر سخن همنوا شدن روش و شیوه های زندگی با ناگزیریها و خوی و خیم آفرینش (=طبیعت). زاده می شویم و به ناگزیر فرجاممان مرگ است. پس باید راهنمایی در دسترسمان باشد تا توانِ زیستن، یا به سخن درستتر شورِ زیستن را در ما برانگیزد، و، همگام مرگ را پذیرفتنی کند؛ و این درستٌ کاری ست که استوره و آیین به ما می آموزد و رهنمونمان می شود.
*کمبل، جوزف: قدرت اسطوره، برگردان عباس مخبر، ۱۳۷۷، تهران
***
از همین است که بسی از استوره ها و آیینهای پیوسته بدانها همزمان هر دو را یادآور شده برگزار می کنند.
آیینهایِ پیش آگهیِ نوروز همه از پایانِ جهان می گوید، از پایان جهان، از مرگ. بیدرنگ زیستن را، شورِ زیستن را یادآور می شود و زنجیره ای به هم پیوسته از آیینها به نشانهء آن برگزار می شود. همچنین است آیینهای خِرّه مالی که آغاز آن همه مرگ است و در فرجام (نوید) بازآمدن زندگی. در فرهنگهای کشاورزی مرگ بنیادی ست برای زیستی از سرِنو، درست همچون گیاه.
دیدگاهتان را بنویسید