
فرمانروا
مردمشناسی فرهنگی و سیاست / ۱
فرمانروایی و فرمانروا
چرا شیفتگی؟
چرا برخی رهبران سیاسی را همگان بی چند و چون می پذیرند؟
پهلوانِ قهرمان
در فرهنگ سیاسی / اجتماعی ایرانی پیش انگاره (=فرض) دربارهء فرمانروا چنین است:
– پهلوان است و بر همه چیره پس قهرمان است.
– داناترین است و دادگرترین، خود، نماد راستی و درستی ست.
– اگر او همان باشد که باید باشد همه چیز خوب است حتی باریدن باران از خوبی اوست وگر نه خشکسالی خواهد شد !
– پیوند میان زمین (آدمیان) و آسمان (ایزدان) است. خود، ایزدی ست بر زمین. هستی او ورجاوند است. نیم خوردهء خوراکش درمان بخش است و پوشیدن تنپوشش نیروبخش و مایهء سربلندی (خلعت). این همان نهاد فرهنگی / سیاسی ست که در سراسر آسیای باختری و به ویژه ایران ریشه ای کهن دارد و آن را “شهخدایی” می خوانیم.
– هنگام مرگش آسمان تیره شده خورشید می گیرد.
این همه در ژرفترین لایه های ناخودآگاه گروهی ما جای دارد و آن را نمونهء بنیادی یا سرْ نمونه (Archetype) می خوانیم.
اینک چنانچه فرمانروایی بیاید و با این انگاره همپوشانی هر چند نسبی داشته باشد وی فرمانروایی ست “فرمند” یا “فرهمند”. پس از اینجا به بعد ناخودآگاه گروهی ست که توده را به جنبش آورده به پیش می راند چون فرمانروا با سرنمونه یا نمونهء بنیادی همپوشانی دارد. نیز می دانیم که سرنمونه نیرویی فراتر از “ما” و به دیگر سخن خودآگاه ما دارد. “ما” را به پیش می راند پیش از آنکه بدانیم.
ازینرو هنگامی که فرمانروایی به این پایه شناخته و پذیرفته شد “ما” هیچ گونه ارزیابی، چه رسد به خطایابی از وی را بر نمی تابد. حرکت توده در سپهری افسونی، و افسونزده، و بیرون از خواست و ارادهء فردی جریان می یابد. اکنون فرمانروا خود، ملت است !
هر چه آن خسرو کند شیرین کند…
از همین است که «کارل گوستاو یونگ» می گوید با «آدولف هیتلر» نمی شد درگیر شد زیرا او خودْ همهء ملت بود !
به هر روی بر پایهء آنچه که این نگارنده پژوهیده و یافته است دو نمونهء بنیادی برای برکشیده شدن کسی (مردی) به پایهء رهبرِ فَرمند در فرهنگ ایرانی هست؛ یکی همین است که اکنون یاد شد و آن گرته برداری یا به دیگر سخن همپوشانی کسی با شناسه ها و ویژگیهای ایزد مهر یا میترا ست.
مردمشناسی فرهنگی و سیاست / ۶
فرمانروایی و فرمانروا
پسر خدا
واپسین فرمانروای ایران که آشکارا و به گونه رسمی پسر خدا خوانده شد فتحعلیشاه قاجار بود که پادنام (لقب) وی چنین بود، خاقان فغفور: فغ = بَغ یعنی خدا و پور که همان پسر باشد. با این همه باید یادآور شد که چنین پنداره ای بسی کهنتر از روزگار قاجار است که شاهنشهان ساسانی خود را ایزدی در میان آدمیان می خواندند و می گفتند چِهْر (نژاد) از ایزدان دارند. هر چند سندی از روزگار هخامنشی در دست نیست که نشان از بودن چنین باوری در میان مردم ایران به دست دهد به روشنی می دانیم که شاه هخامنشی در هر زمینه و از هر باره از همگان سرآمد انگاشته و پنداشته می شد.*
شاهان صفوی مُرشدِ کامل خوانده می شدند که یعنی انسانی که هیچ خطا نمی کند، نسخه برگردان خدا. می توان گفت که چنین دیدی کم و بیش همچنان برجاست. مردی روحانی از رهبر انقلاب آشکارا درخواست می کرد ؛ خودت را آشکار کن، تو شایسته حکومت بر کائناتی.
مردمشناسی فرهنگی و سیاست / ۵
فرمانروایی و فرمانروا
صلابت!
نخستین نشانه مرد بودن کلاه داشتن است، کلاه داشتن مرد از آیین هست، کاری ست آیینی و همچون کما بیش هر آیینی استوره ای به پشتوانه دارد. کدام استوره و کدام ایزد راهنمای آن استوره؟ ایزدی که بسا به جای نامش از وی چنین یاد می شود؛
« آنکه کلاه دارد »
نام وی مِهر یا میترا ست.
جنگاور است و نَبَرده و همواره آماده جنگ. پیماندار است و درست پیمان و پیمان شکنی را هیچ بر نمی تابد و پیمان شکنان را پادافرهی سخت و سنگین می دهد.
پرخاشگر است سخت خشم و تندْ رفتار، دِژَم است!
یکی از نمونه های بی کم و کاست رفتار مردانه / میترایی که تا کنون برجا ست نمونه ای است که در بختیاری یافته ایم. پژوهشنگاری چهار بخشی پیوست، یافته های ما در این باره هست.
مردمشناسی فرهنگی و سیاست / ۳
فرمانروایی و فرمانروا
صلابت!
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آیین سروری داند
چه کسی را روا ست که تند بنشیند، سَروَرانه بنشیند؟ آنکه کلاه دارد! یعنی مرد هست، همچنانکه زبانزدی مردمی می گوید:
کلاه را برای سرما گرما (به) سر نمی گذارند، کلاه نشانهء مردی ست.
پس اینک پژوهشنگاشته کلاه را اینجا می آوریم تا در بخشهایی که در پی خواهد آمد به بینش ایرانیان درباره مرد بودن و مِهی و سَروری مردانه بپردازیم.
مردمشناسی فرهنگی و سیاست / ۲
فرمانروایی و فرمانروا
صلابت!
عکسهایی از سه تن رهبران باختری، پرزیدنت باراک اُباما در بازی با کودکان، پرزیدنت کلینتُن در حال بوسیدن همسرش پیش چشم همگان و پرزیدنت والتر شیل {آلمان باختری} در حال آوازخوانی با گروه همسُرایان {کُر) در اینجا دیده می شود. آنچه که مردم ایران از رهبران خود به هیچروی نمی پذیرند. پس از آن چهره سه تن از رهبران ایران که برابر روال پذیرفته در میان ایرانیان چهره ای کم و بیش دِژَم از خود در پیشگاه مردم به نمایش گذاشته اند، چهره ای جدی.
آیا رهبران باختری جدی نیستند؟ پس چگونه کشورهای خود را به این پایه از نیرومندی رسانده اند؟ چرا جدی بودن در فرهنگ ما باید با دژم بودن تعریف شود و همراه باشد؟ چرا دژم بودن بخشی از رفتار پسندیده سران شمرده می شود؟
آیا این نکته همان نیست که رضا شاه پهلوی به ندیم خود سلیمان بهبودی می گوید:
« سلیمان من بد اخلاق هستم؟ عرض کردم؛ خیر قربان… «فرمودند» من بد اخلاق نیستم مرا وادار به این طرز می کنند.»
به دیگر سخن «تُند نشستن» از نشانه ها و ابزار بزرگی ست! *




*نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آیین سروری داند

به این همه خواهیم پرداخت.

*هنگام شکار، شیری به سوی شاه هخامنشی تاخت و نزدیک بود شاه را بکشد که یکی از همراهانْ شیر را کشت و شاه را از کشته شدن به پنجه شیر شرزه رهاند. دیرتر آن مرد را کشتند تا گمانی درباره برتر بودن و اَبَرگَر (Superior Being) بودن شاه سر نگیرد.
—————————————————————————–
گواه;
نمونه ای که در پی خواهیم آورد درین جستار ارزش و جایگاهی ویژه دارد زیرا نویسنده اش آنرا در سالهای پختگی زندگی اش نوشته است و افزون بر آن دانش آموختهء دانشگاهی نامبردار در فرانسه. با این همه دیده می شود که همهء دریافت وی از ساز و کار فرمانروایی در همان چارچوب باستانی ست و می پندارد فرمانروای خوب همان فرانروایی خوب است:
دکترعلی اصغر حاج سیدجوادی:
“ می آید، با صدای نوح، با طیلسان و تیشه ابراهیم، با عصای موسی، با هیات صمیمی عیسی و با کتاب محمد و دشتهای سرخ شقایق را می پیماید و خطبه رهایی انسان را فریاد می کند. وقتی بیاید دیگر کسی دروغ نمی گوید. دیگر کسی به در خانه خود قفل نمی زند، دیگر کسی به باجگزاران باجی نمی دهد، مردم برادر هم می شوند و نان شادی شان را با یکدیگر به عدل و صداقت تقسیم می کنند. دیگر صفی وجود نخواهد داشت، صف نان و گوشت، صف های نفت و بنزین، صف های مالیات، صف های نامنویسی برای استعمار، و صبح بیداری و بهار آزادی لبخند می زند. باید بیاید تا حق به جای خودش بنشیند و باطل و خیانت و نفرت در روزگار نماند.”
نیز نک به:
دیدگاهتان را بنویسید