
دیر شد، دیر می شود، بارها و بارها.
العاقل یکفی بالإشاره والجاهل لا یکفی بالف عباره !
دیر شد، دیر می شود، بارها و بارها. چرا؟
******************************************
۱- رضا شاه پهلوی:
همهء مدارک، اسناد و قرینه ها به روشنی نشان می دهد که رضا شاه از «امکان»، و نه «احتمال»، حملهء متفقین بی هیچ کم و کاستی آگاه بود و کاملاً می دانست از وی و ایران چه می خواهند.
در فرجامِ کار خواستهء متفقین را در نامه ای رسمی پذیرفت، پس از آنکه نیروهای دو ارتش متفق اتحاد شوروی و بریتانیا در خاک ایران بودند !!
۲- محمدرضا شاه پهلوی:
سالهای پیاپی مخالفان و حتی برخی دوستان محمدرضاشاه در داخل کشور از وی می خواستند روش تازه ای در کشورداری پیشه کند تا کار کشور به بن بست نکشد. در فرجامِ کار پذیرفت که چنین کند، هنگامی که سررشتهء کار در زمینه های بسیار به دست مخالفانش افتاده بود.
چون ناخرسندی از شاه در منطقه و در جهان بالا گرفته بود از راههای گوناگون به وی هشدار داده می شد. در سالهای ۱۳۵۳ و ۱۳۵۴ یعنی زمان اوج اقتدار وی کار آشکار و به گونه ای زننده شد؛
هنگامی که دو ژورنالیست سرآمد، اولیویه دُ وارن از فرانسه و رستم کارانجیا از هندوستان، آشکارا از وی پرسیدند کِی از سلطنت کناره گیری می کند !
در واپسین ماهها پیوسته نظر سفیران خارجی را جویا می شد که بروم یا بمانم ؟!
۳- دکتر محمد مصدق:
پس از برگزاری دادگاه لاهه ادارهء کارها چنان شد که همهء کسان و گروههای همراه دولت یکان یکان یا دسته دسته از آن جدا شده بسیاری از ایشان با دولت رویاروی شدند.
ورشکستگیهای پرشمار مالی، کاهش ارزش پول ملی و درماندگی دولت حتی در پرداخت حقوق ارتشیان، کوشش غیر قانونی برای چاپ اسکناس بی پشتوانه و مانند آن از رویدادهای آن بازهء زمانی ست.
صادقانه ترین سخن یادگار آن روزها گفتهء مهندس خلیل ملکی خطاب به دکتر مصدق است که گفت:
«این راهی که شما می روید به جهنم است…»
چرا چنین می شود؟ پاسخ این پرسش نیازمند جستاری دیگر است.
دیدگاهتان را بنویسید