رفتم طبقه دوم. دو اتاق سرِ هم، اتاق عقبی نورگیر نبود. گوشهء اتاق نشسته بود، مرا که دید بلند شد سرِپا.گفتم: به گمانم تو مُرد…گفت: بیرون از اینجا… اینجا توی این اتاق زنده ام، تو اینجا منو دوست داشتی.
دیدگاهتان را بنویسید