زان یارِ دلنوازم

زان یارِ دلنوازم

داستان کوتاه کوتاه
زان یار دلنوازم…تا بعد
_ این همه وقته جلوى در فرودگاه وایستادى؟ چرا نِمیرى تُو؟
_ بیست و پنج ساله. میگن یک کارهایى هست که باید …آخه من نَمُردم، کشته شدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *