
بازآفرینیِ آفرینش
[استوره بنیادین یا استوره خاستگاه ( Origin myth) گونه ای استوره است که آغاز یک سویه نیادی (=توالیِ طبیعی) یا اجتماعی جهان را روشن سازی می کند. گونه ای ویژه از استورههای خاستگاه، استوره آفرینش یا استوره کیهانزایی ست که ریختگیری جهان را بازگو میکند.]
***
در آیینهایِ سوگواریِ بخشهایی از باختر ایران، سوگواران خود را گِل مالی، یا به سخن درستتر در گِل فرو می کنند. برگزاری این آیین به درستیْ بازسازیِ اینْ جهانیِ چرخه زندگی~مرگ~زندگی ست. بازیافتن زندگی ست، کسی با آنچه که مرگ خوانده می شود «نیست» نمی شود، می رود و باز می آید. آیین از «آغازها» تا به فرجام می گوید، آنچه را که در سپهرِ برین گذشته است یا می گذرد بر زمین بازنمایی می کند، و مرزهای زمان را، زمان کرانْمَند را درمی نوردد، در زمانِ بی زمان جای می گیرد.
این آیینها نشانه ای ست بسیار روشن از بینش مردم درباره مرگ. نه آن است که مرگ را نمی پذیرند، به واژگونه، آن را بخشی از فرآیندِ به هم پیوسته زندگی~مرگ~زندگی می بینند. آیینهای سوگواری در بختیاری که پیشتر در همین تارنما به همخوانی گذاشته شد نمونه ای ست روشنگرانه، به ویژه آیینهای رایج در «میانکوه» بختیاری. در آن آیینها تندیسه ای از چوب به دیدارِ مردی ساخته چهره اش را سیاه کرده در رختخوابی گسترده بر سکوی سوگواری، مافه، می خوابانند. پس مرگ نیستی انگاشته نمی شود.
دانستن بی کم و کاست و درست نام پدران و نیاکان، یعنی تبارنامه، دستِ کم تا هفت پُشت یا بیشتر، نیز از همین زمینه است؛ «ما»، «تبار» یا «تخمه» ما زنده است، ماندگار است، از این بازگوییِ نامِ نیاکان از «آغازهای» تبار خود می گوید. در میان بختیاریان این کار از روال و آیین است.
سالْشُمارِ کهنِ ایرانی نیز نشانه ای از همین بینش را پدیدار می سازد؛ برای نمونه، چنین یا چنان رویدادی در سال پنجم یا هفتم فرمانروایی شاه…ساسانی پیش آمد، تا فرجامِ کارِ این یک، که این گاهْ جهان پایان می گیرد. با آغاز فرمانروایی شاهِ جانشین، سالْشُمار از سرِ نو آغاز می شد، جهان از سَرِنو آغاز می گردد؛ سال دهم شاهی… چنین شد یا سال نوزدهم وی چنان شد. به دیگر سخن، آغازِ شاهیِ این شاه نوآمده با «آغازها» پیوند یافته پشتوانه و ارزش می یافت.
آیینهای پایان سال که آشوبی به پا شده، جهان در هاویه ای فرو می رود، و به ویژه برکناری شاه = به تخت نشستن میرِ نوروزی، خود نمونه دیگری ست از کیهانزایی. آن جهان مُرد = پایان گرفت، اکنون جهانی نو = نوزاده پدیدار می شود، آن که به تخت بود همراه سال پیش رفت، شاهی دیگر ( =میر نوروزی) به جایش نشست، میر نوروزی (= شاهِ جانشین) هم رفت، پس شاهی (تازه) به تخت می نشیند. آفرینش بازکِرد (=تکرار) می شود، یعنی همه چیز پیوند خود با «آغازها» را یادآور شده استوار می کند.
رَختِ نو پوشیدن در سال نو را نیز بر همین زمینه می توان دریافت؛ آن تنپوشِی که سال پیش در بَر می شد از سالی دیگر = جهانی دیگر بود، آن سال / آن جهان رفت، مُرد. اینک باید به «آغازها» پیوست.
کینه ها و آزردگیهای سال گذشته را در سال نو کنار باید نهاد، فراموش باید کرد! چگونه می توان چنین کرد؟ آزاردهنده که همچنان هست و آزار دیده نیز. پیامدهایِ ناخوشایند آن آزار هم که همچنان برجاست. تنها یک «منطق» رَوایِش یا روا دانستن چنین خواسته ای را پذیرفتنی می کند؛ آن آزار، آن دلشکستگی در سالی یا جهانی روی داد که اکنون دیگر نیست، آن سال، آن جهان مُرد، نیست شد. اینک باید به «آغازها» بازگشت، چون همه چیز باید از سرِنو برپا و استوار شود.
«فرجامِ جهان» (=آخرالزمان) و «بازْ آفرینی» یا «بازْ زایی جهان»، کیهانزایی، یکسره به هم پیوسته اند. از اینرو آیینهای هر دو استوره پی در پی برگزار می شود.
جهان و هر چه در او ست در گذر روزگار کهنه می شود، پیر می شود و فرسوده، اگر رها شود یکسره نابود می شود. باید جوان شود. راهکار استوره چنین هست؛ باید به بُنِ آن بازگشت، همان که «آغازها» می خوانیم، آن آغازهاست که والا ست و فرازمند. تبارمند است، بُن هست. در برخی فرهنگها روزگار پیر و فرسوده شدن(ها) تا چند هزاره انگاشته می شود و در فرهنگهایی، از آن میانْ ایران، دوره فرسایش یک ساله گرفته می شود، که نوروز همان بازگشت به «آغازها» ست.
از همین است که در تاریخنگاری سنتی هم از «آغازها» می آغازند؛ اگر فرمانروایی شاهی یا دوره ای تاریخی را بخواهند بازگویی کنند از «هبوط آدم» می نویسند تا برسد به روزگارِ جستارشان. این نیست مگر آنکه آن «آغازها» ست که پشتوانه و ارزش آنچه اکنون روی داده یا می دهد را فراهم می آورد.
آیا در این فَرآیندِ بازآفرینیِ جهانِ مُرده، آدمیانِ مرده هم بختِ زیستنی دوباره می یابند؟ بی گمان می توان پذیرفت که چنین است؛ زیرا دسته های بزرگِ مردمی که چهرهء خود را سیاه کرده شبِ گردش به سال نو به سوی گورستانها روانه می شوند همان مردگان اند که زنده شده اند. زیرا در استوره گفته شده است که جمشید، شاه ایرانیان، فرمان داد شبِ سال نو گورستانها را ویران کنند، چون همه چیز از سرِ نو سبز خواهد شد!
این باور و آیین را نباید با بازگشت فْرَوَشیِ مردگان بر زمین یکی گرفت؛ همه جانداران فْرَوشی دارند، آدمیان و جانوران، همه. فْرَوَشیها نمونهء مینوی همه آفریدگان اند که پیش از پیداییِ تن اومَندان(= دارای جسم مادی) بوده اند و پس از درگذشت زندگان از تنِ ایشان جدا شده به جهان مینو باز می گردند، و سالی یک بار به زمین آمده با خویشان خود دیدار می کنند. از اینرو آتشی باید افروخت، برخی جاها بر بامِ خانه، تا راه بازگشت برایشان آشکار باشد.
این کارها «کیهانزایی» یا «آفرینش گیتی» خوانده می شود. به دیگر سخن، کیهانزایی سرْنمونه ای ست برای هر کار آفریننده. هر کاری که آدمیان می کنند به گونه ای بازگفت و پیرویِ آن «کار» نمودار یا همان پویش و جُنبه آغازینی ست که در روز بی آغاز و بی انجام، زمان بیرون از زمان خدای آفریدگار انجام داده؛ آفرینش گیتی و جهان هستی. پسْ مرگ هم به نَهِشی (=وضعیتی) سازنده و آفریننده دگرگون می شود.
***
[استوره بنیادین یا استوره خاستگاه ( Origin myth) گونه ای استوره است که آغاز یک سویه نیادی (=توالیِ طبیعی) یا اجتماعی جهان را روشن سازی می کند. گونه ای ویژه از استورههای خاستگاه، استوره آفرینش یا استوره کیهانزایی ست که ریختگیری جهان را بازگو میکند. با این همه، بسیاری از فرهنگها داستانهایی دارند که پس از آن رویداد سرآغاز روی می دهند. انگیزه این داستانها روشن سازی آغازه یا ریشه پدیدههای نیادی یا نهادهای انسانی در جهانی ست که از پیش بوده است.]
استوره آفرینش یا استوره کیهانزایی گونه ای کیهانشناسی است، بازگفتی نمادین از چگونگی آغاز جهان و چگونگی جای گرفتن مردم در آن. در حالی که در کاربرد ِ همگانی، واژه استوره بیشتر به داستانهای دروغین یا پنداره ای پیوند دارد، هَمْوَندان فرهنگها اندازه هایی گوناگون از حقیقت یا راستینگی را به افسانه های آفرینش خود بَرمی بندند.
نیز نک به:
نیز نک به:
سرْنمونه یا نمونه بنیادی برابر نهاد archetype است.